تبلیغات
مرثیه دل دیوانه
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

بایگانی....

 

 نویسندگان

ارش اسفراین (14)

.....................................

موضوعات

عمومی (14)

.....................................

 آرشیو

اسفند 1385 (1) آبان 1385 (1) شهریور 1385 (1) مرداد 1385 (1) خرداد 1385 (1) اردیبهشت 1385 (1) فروردین 1385 (1) اسفند 1384 (1) بهمن 1384 (1) دی 1384 (2) آذر 1384 (2) آبان 1384 (1)

.....................................

صفحات

1 2

 

لینکستان

 

 3 حجت فرهنگ دوست

 

 3 اسفراین انلاین

 

 3 در گذر تنهایی

 

 3 شب شعر و شب شور

 

 3 امانم ده

 

 3 نسرین ثامنی

 

 3 وبلاگ قدیمی ارش

 

 3 تجربه های عکاسی ارش اسفراین

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <شاد باش نوروز

 

امد نوبهار طی شد هجر یار.....مطرب نی بزن ساقی می بیار

....................................................................

نوروز دارای خاستگاه سرزمینی است.

آیین های زیبای نوروز باستانی ایرانیان

 و گاه شماری ای که صدها سال است

 در باورهای مردم این سرزمین جای دارد،

 آیین هایی است که حتی وقتی آن را قبول نداشته باشیم

 هم چیزی از عزت و عظمتش کاسته نمی شود.

جشن و آیینی برخاسته از مجموعه شرایط سرزمین ایران

 كه در پهنه جغرافیای فرهنگی ایران، بی وابستگی

 به هیچ قوم و مذهب و گروه خاص

 در جان فرهنگ مردم نشسته است.

وجه مشترك همه گروه‌های قومی و اعتقادی است.

همه اقوامی كه به این سرزمین آمدند

 و همه جریان های اعتقادی كه در اینجا رواج پیدا كردند،

 آن را پذیرفته‌اند، از آن مایه گرفته‌اند و بر آن اثر گذشته‌اند.

چنان  جویبارهایی كه در مسیر رودخانه به آن وارد می‌شوند

 و رودخانه همچنان در هویت خود جاری است.

 و هیج ایینی نتوانسته است ان را از ایرانیان بستاند.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<.

بالاخره  سگ با تمام قصه ها و غصه ها

و دلهره ها و اضطراب ها و بی اعتمادیش

 سال را به پایان رساند و برای یک استراحت طولانی

 دوازده ساله ما را ترک کرد و فرصت نفس راحت کشیدن

 پیدا کردیم. بر مبنای گاه شماری های شرقی ها

 سال ۱۳۸۶ ( ۲۰۰۷ ) سال خوک است.
هرچه نگرانی در سال های های قبل بود

 در سال خوک جایش را به آرامش و شادی و راحتی می دهد

  
تقسیم دوازده تایی فقط مختص ماه های سال نیست،

بلکه چینی ها و اصولا اهل نجوم و تنجیم هم سال ها را

به دوره های دوازده تایی تقسیم می کنند

 که هر کدام را با نماد یک حیوان مشخص می کنند:

موش، گاو، ببر، گربه ( از نظر مصری ها خرگوش )،

اژدها، مار، اسب، بز، میمون، خروس، سگ و خوک .

این دوره ها آغاز و اوج و فرود دارند و تغییرات آنها

شباهت تام و تمام با فصول دارد:

 آغاز سبز شدن و امید و روشنایی مثل

 بهار، اوج گرما و برکت مانند تابستان،

 فرود نرم و آهسته چون پاییز و سرمایی که

در دل آن زندگی برای آغازی دوباره خود را آماده می کند

 همانند زمستان.

خوک آخرین حلقه دوازده گانه سال هاست

و در بطن خود زندگی دوباره با تمام شور و شرش را دارد.

هرچه تلخی و نگرانی و اضطراب در سال های

 بز و میمون و خروس و سگ وجود داشت

 در سال خوک جایش را به آرامش و شادی و راحتی می دهد.

از نظر طالع بینی چینی سال خوک بهترین سال

 برای تمام مردم دنیاست چون در این سال

کار فراوان برای همه وجود دارد و گردش پول عادلانه خواهد بود.

سالی که از دست گرفتاری های سیاسی و اداری

 می توان نفسی به راحتی کشید.

سالی که برای روشنفکران و اهل حساب و کتاب

 به یک اندازه خوب است. یعنی سال تعادل و تناسب.

از نظر طالع بینی چینی، در این سال خیانت ها

و بی اعتمادی ها بسیار کم خواهد بود.

سال صلح طلبی عمیق، سالی که دعوا و اقامه دعوا

در مراجع ذیصلاح جای بحث های تند و دعوا و جنگ را می گیرد.

سالی که ادبیات بر تارک آن خواهد درخشید

 و نویسندگان و شعرا به دور از دغدغه های رایج

به موفقیت های چشمگیری نائل خواهند شد.

بچه هایی که در بهار و تابستان سال خوک

متولد می شوند در رفاه و آسودگی زندگی خواهند کرد.

البته به دلیل سادگی بیش از حد خوک امکان زودباوری،

 فریب خوردن و نومیدی هم وجود دارد.

از بدی های سال خوک این است که افراد

 از هم دیگر تقاضای کمک کمتری می کنند

و احتمالا آسیب بیشتری می بینند.

                                                                                                                        بدرود

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  یکشنبه 27 اسفند 1385  و ساعت 10:03 ق.ظ

   ویرایش شده در یکشنبه 27 اسفند 1385 ساعت10:03 ق.ظ

 

() نظر

 

  <شکسته باد ان که این چنینمان می خواست.

 


ایران من
 

ایران.لوک پیری(به قول دکتر ندوشن) که سرتاسر تاریخ خونین خود را در نوردیده است

و همچنان غریب است.

 چقدر دوست دارم وقتی صبح از خواب پا می شوم به جای واژه های عربی و شعر های عربی

-که برای خیلی ها افتخار شده است- می شنیدم:

"به نام خداوند جان و خرد"

شاهنامه غریب افتاده است.ایران  و عرق ملیت به فراموشی سپرده می شود.

جوانان ما فوتبالیست ها را بهتر از شخصیت های شاهنامه میشناسند.

 سخنرانان ما به داشتن لهجه ی عربی افتخار میکنند.

 زبان فارسی دارد مسخ می شود.

 رشته های علوم انسانی از نخبگان خالی می شود.

هنر در همه ی ابعاد به  روزمرگی افتاده است.

تلوزیون هر مسخره بازی را به نام طنز به خورد مردم میدهد.

بی هنران پشت به بالش داده اند.با هنران سینه به نالش داده اند

پشت هنر شکسته است.

 

در کشور های دیگر انتقال فرهنگ بر دوش موسیقی"تءاتر"سینما"شعر"رقص و..

قرار گرفته است ولی در ایران شعر بارزترین رسانه ی فرهنگی است.

به طوری که دیگران همه ی ایرانیان را شاعر می دانند.

ایا به راستی این چنین است؟

ایا هنوز ادبیات بر تارک ایران شهر می درخشد؟

ایا دانش اموزانی که استعداد و خلاقیت ادبی دارند به راحتی - بدون فشار خانواده و افکار عمومی-

 می توانندوارد رشته ی علوم انسانی شوند؟

ایا......

 

 شکسته باد ان که این چنینمان می خواست.

 

 

 

 

....................................................................

 

 

                   "  شغل بعضی ها مسلمانی است"

 

 

 

   کوه پابند گرانجانی است

   اسمان در نابسامانی است

 

  ریشه ی نامردمی زنده است

  زیر یک برف زمستانی است

 

   فتنه را گفتید خوابیده؟

  فتنه بیدار است&پنهانی است

 

  هر که را شغلی است در عالم

  شغل بعضی ها مسلمانی است

 

  عید ان مردم به غارت رفت

 چشم این مردم به قربانی است

 

 داغ ان مردم به دل ها بود

 داغ این مردم به پیشانی است

 

 کشت اگر این گونه خواهد بود

 حیف از ان ابری که بارانی است

 

  یک نفر امروز عاشق شد

 کوچمان امشب چراغاتی است

 

 

  شعر روی دست شاعر مرد

 درد از ان سانی که می دانی است

 

  صحبت از قطع درختان بود

   ابلهان گفتند عرفانی است

 

  لاجرم اصلاح ما  مردم

  کار استادان سلمانی ا ست

 

  لب فرو بستن در این ایام

  اولین شرط سخن دانی است

 

 

   یک نفر در زیر باران مرد

   کوچه اما گرم مهمانی است

 

 

                            بدرود.      " محمد کاظم کاظمی"

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  جمعه 5 آبان 1385  و ساعت 09:10 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <محبت

 

داستانی از دان کلارک :


زمانیکه نوجوانی بیش نبودم با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . پس از انتظار زیاد ، تنها یک خانواده بین ما و باجه بلیط فروشی قرار داشت . این خانواده تأثیری بس شگرف بر من گذاشت .هشت تا بچه قد و نیم قد که سنشان به احتمال قوی کمتر از دوازده بود ، کنار هم ایستاده بودند . از بر و رویشان می بارید که پولدار نیستند . لباس هایشان گران قیمت نبود ، اما روی هم رفته تمیز و مرتب بود . بچه ها خوش رفتار و مودب بودند ، همه پشت سر پدر و مادرشان ، در حالیکه دو به دو دست همدیگر را گرفته بودند ، مرتب و منظم توی صف انتظار می کشیدند . آنها هیجان زده درباره دلقک ها ، فیل ها و چیزهایی که قرار بود در سیرک ببینند ، تند تند و ناشمرده صحبت می کردند .از حرفهایشان کاملا معلوم بود که نخستین بار است که به تماشای سیرک می روند .
پدر و مادر ، سر صف ، مغرور و سربلند ایستاده بودند . مادر دست شوهرش را گرفته بود و رو به بالا به او می نگریست ، انگار توی دلش می گفت : « تو شوالیه من در رزم رخشانی » . پدر ، متبسم ، غرق در غرور مردانه به همسرش می نگریست ، انگار توی دلش به همسرش پاسخ می داد : « تو همسر برازنده منی
» .
بلیط فروش از پدر پرسید که چند تا بلیط می خواهد و پدر با غرور هرچه تمام تر پاسخ داد : « هشت تا بلیط مخصوص کودکان و دو تا مخصوص بزرگسالان
» .
بلیط فروش جمع قیمت بلیط ها را اعلام کرد
.
همسر مرد دست از دست شوهرش بیرون کشید و سرش را پایین انداخت . لبان مرد شروع به لرزیدن کرد . سپس کمی به طرف باجه خم شد و پرسید : « گفتید چقدر شد ؟
»
بلیط فروش مجددا قیمت را اعلام کرد
.
مرد پول کافی برای خرید بلیط نداشت .
خدایا حالا او چگونه برگشته و به هشت بچه قد و نیم قدش خواهد گفت که پول کافی برای خرید بلیط و بردن آنان به سیرک را ندارد ؟
پدرم با دیدن این منظره دست به جیب برد ، یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و آن را روی زمین انداخت ( ما به معنی خاص کلمه به هیچ وجه ثروتمند نبودیم ) سپس پدرم خم شد ، اسکناس را برداشت ، چند ضربه آهسته به شانه مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این اسکناس از جیب شما افتاد روی زمین
»
مرد به آنچه که در حال وقوع بود ، کاملا واقف بود . او دست گدائی به طرف کسی دراز نکرده بود ، اما مطمئنا دست کمک هر فردی را در آن وضعیت اندوه بار و خجل کننده می پذیرفت . او مستقیما به چشمان پدرم نگریست ، دست پدرم را میان دستهایش گرفت ، اسکناس بیست دلاری را محکم در دستان پدرم فشرد و با لبانی لرزان و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود ، پاسخ داد : « متشکرم ، متشکرم قربان . این کار شما برای بنده و خانواده ام خیلی ارزش داره
» .
من و پدرم به سمت خانه برگشتیم . ما آن شب به سیرک نرفتیم اما چیزی را هم از دست ندادیم .

  بدرود.

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  یکشنبه 19 شهریور 1385  و ساعت 07:09 ق.ظ

   ویرایش شده در جمعه 31 شهریور 1385 ساعت10:09 ق.ظ

 

() نظر

 

  <یک طرف کوی مبهم ا یمان

 

چشمها هایم را میبندم.تاریخ ورق می خورد.

  انسانها با این توجیح که حق هستند

 ریختن خون دیگران را مباح میدانند.

 غزنویان و سلجوقیان با تفکر سنت شیعه ها را به

خاک و خون میکشیند و  صفویان به نام شیعه اهل سنت را

قتل عام می کنند.

 یاران حسن صباح در حسرت بهشت دست به انتحار میزنند.

 موبدان زرتشتی به نام دین چه فجایعی را که

 بر مردم ایران تحمیل نمیکنند!!!.

پاپ های مسیحی در قرون وسطی انسان ها را

 به بهانه ی بی دینی شمع عاجین میکنند.

ایدئو لوژی مارکس انسانهای زیادی را با فجایع وحشتناک

نابود می کند.

 اسرائیل به نام یهود وحشتناک ترین کشتارها را

در فلسطین و لبنان انجام میدهد.

حماس با عملیات های انتحاری زن و بچه های یهودیان را میکشد.

 اعضای القاعده در عراق برای رفتن به بهشت

لحظه شماری میکنند

و با عملیات انتحاری زن و کودک

و پیرو جوان را تکه تکه میکند . و.........................................

................................

 یک سوال :

 

چرا ایدئولوژیهای مختلف که برای رستگاری انسان امده اند

 در طول تاریخ به جز رنج و بدبختی فلاکت چیزی برای

 بشر نداشته اند؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرد  می رفت و همچنان  مبهوت  که  زمان  با زمین  چه  خواهد 

  کرد ادمی این مسافر برهوت ، با شبی اینچنین چه خواهد کرد

یک طرف شاهراه روشن نان، یک طرف کوی مبهم ا یمان

بر سر این دو راهه تا انسان با غم نان و دین چه خواهد کرد

چشمها منتظر ، نفسها حبس، خیره در بام رستگاری تا

عشق بر نردبان مذهب در ، پله ی اخرین چه خواهد کرد

مثل یک گله گرگ بی احساس، همه ی شهر در کمین همند

این هراسان که ان چه خواهد برد،ان گریزان که این چه خواهد کرد

از سلیمانمان که مردیم و دست موری به دانه ای نرسید

منتظر مانده ام ببینم تا اهرمن با نگین چه خواهد کرد

مانده ام خوش نشین کوفه ی ما در جواب علی چه خواهد گفت

سفره ی هفت رنگمان فردا ، پیش نان جوین چه خواهد کرد

                                                                  ** *

                                                                

هر چه کم وزن گفتم و پر مغز، ساده سنجان به طعنه سنجیدند

تا ترازوی نقد ایشان با این سرود وزین چه خواهد کرد

                                                                 (   حسن دلبری)

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  یکشنبه 15 مرداد 1385  و ساعت 02:08 ق.ظ

   ویرایش شده در یکشنبه 15 مرداد 1385 ساعت10:08 ق.ظ

 

() نظر

 

  <این شهر شهر دزدان آبرومند است

 

گفت:اتوپیا كجاست؟
گفتم:چیچی پیا ؟!
 من سواد نخواندم از دیپلم به پایین حرف بزن .
گفت:منظورم آرمان شهر و مدینه ی فاضله است.
آنجا جایی است
كه درآن بی وفایی و عاشق كشی ،
ظلم و ستم ،گرسنه ، گریه
و غم و…وجود ندارد.آن جا كجاست؟
گفتم مگر چنین جایی وجود دارد؟
نشانیش را كه پیدا كردی به
من هم خبر بده چون سالیان درازی است
كه چراغ روشن
كرده ام وگرد شهر همی گردم و آنم آرزوست .
گفت: می گویند در نا كجا آباد است.
گفتم ناكجا آباد كجاست؟
گفت :
می گویند آنجا همیشه به رنگ فصل پنجم سال است.
وهر كسی اسرارآنجا را فاش كند سرش بر دار می رود.
واینكه حلاج سرش بر دار رفت:جرمش این بود كه
 اسرار هویدا می كر د .
گفتم بیایید دعا كنیم
 راهی كه می رویم به آرمان شهر
منتهی نگردد!!!!!!!!!

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
شهر من شهر جانیان رها شهر زندانیان بی بند است
شهر دیوانگان بی زنجیر شهر دزدان آبرومند است
هركسی درصفوف این مسجد سجده بر كعبه ی كسی دارد
شهر مرموز من زبانم لال صاحب این همه خداوند است
تا به اردیبهشت بعضی ها چشم شور مسافران نرسد
خانه های دوكوچه پایین تر غرق در «ان یكاد»و اسفند است
خان اینجا فقط وضویش را خون انسان تازه می خواهد
باز شكر خدا كه این درویش به همین پنج وعده خرسند است
مردم از بس به خاطر بعضی درد را در كنایه پیچیدم
بعد از این داد می زنم این شهر شهر دزدان آبرومند است
شاعر پاره های نان تا چند، چشم بر دست این و آن تا چند
به قلم گو:بپوشد از من چشم ، به ورق گو:بشوید از من دست
حسن دلبری

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  شنبه 27 خرداد 1385  و ساعت 09:06 ق.ظ

   ویرایش شده در سه شنبه 30 خرداد 1385 ساعت09:06 ق.ظ

 

() نظر

 

  <اول اردیبهشت.روزی که سهراب به اسمان رفت

 


تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران.
...............................

تواگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وفت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.
.......................................

" سهراب کجایی؟
 - اینجا هستم، پشت این بوته گل.
- آنجا چه می کنی ؟! تمام باغ را دنبالت گشتم.
– هیس ! آرام تر. مگر نمی شنوی؟
یک گل دارد باز می شود.
 پرید خت خواهر کوچک سهراب ،
 به امتداد اشاره یی انگشتان او نگاه می کند .
گل یک گل سرخ معمولی است ،
غنچه ای در آستانه ی باز شدن.
و پرید خت با تعجب می پرسد :
« باز شدن گل که صدا ندارد ! »
چشم های سهراب برقی می زنند و می گوید :
« چرا ، اگر درست گوش بدهی، می شنوی.
حتی صدای نفس های باغ را هم می توانی بشنوی .  :
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
وصدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.

                                                                  بدرود.

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  شنبه 9 اردیبهشت 1385  و ساعت 08:04 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <شعری از محمود کیانوش ومشیری

 

شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگین خاک؛
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک

ناگهان از جای می خیزد نسیم؛
شاد می رقصد میان شاخسار؛
گفت و گویی نرم می لغزد به گوش:

«هان بهار؟»


«آری، بهار!»

..........................................


مشیری
 
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  جمعه 18 فروردین 1385  و ساعت 11:04 ق.ظ

   ویرایش شده در جمعه 18 فروردین 1385 ساعت11:04 ق.ظ

 

() نظر

 

  <چه تنهایی وحشتناكی

 

   

  من را درون قبر جا می دهند.
سنگها ی بتنی سنگین را روی دهانه ی قبر قرار می دهند.
از این كار حسابی می ترسم.دست پایم تكان نمی خورند.
پارچه ی سفید سرا پایمرا پوشانده است.می ترسم .
تصمیم می گیرم بلند شوم.با عصبا نیت تلاش می كنم.
ولی فایده ای ندارد.آخرین سنگ را می گذارند.
اطراف سنگها را با گل می بندند.
همه جا تاریك است.صدای خرت خرت بیلها به گوش می رسد.
چشمهایم را بازمی كنم.
دوستان و اطرافیان با تلاش زیادی خاكها را بر روی من می ریزند.
شاید می خواهند صواب نصیبشان شود وشاید هم... .
خاكها را خوب جابه جا می كنند.قبرم را خوب شكل می دهند.
وبعد چند سطل آب می ریزند.
بوی نمناك خاك در فضای قبر می پیچد.
زیر بغل نزدیكان رامی گیرند.از من دور می شوند.
سكوت همه جا را فرا گرفته است.
چه تنهایی وحشتناكی.
بعد از چندروز كم كم بوی تعفن در قبر می پیچد.
مارها و كرمها………
ده ها سال می گذرد.و همه من را فراموش كرده اند.
صدایی می شنوم.چشمانم را باز می كنم.
چند رودل و بلدوزر می آیند.
آخرین نشانه ی من را از زمین محو می كنند.
چند روز بعد سرو صدایی به گوشم می رسد.
تعجب بند بند استخوانم را فرا می گیرد.
روی قبر من الا كلنگ گذاشته اند.
چند كودك سر گرم بازی هستند.
از این كه به این زودی فراموش شدم دلم می گیرد.
خاك مرا به آرامش فرا می خواند.
آرزو می كنم روزی با پایداری یك درخت به دنیا برگردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اگر مرگ نبود دست ما دنبال چیزی می گشت.(سهراب)

...................................................


به احتیاط زدست خضر پیاله گیر،،،،،،،،،،مبادا آب حیاتت دهد به جای شراب


                                                                                        

 

نوشته شده توسط ارش اسفراین در  دوشنبه 8 اسفند 1384  و ساعت 10:02 ق.ظ

   ویرایش شده در سه شنبه 9 اسفند 1384 ساعت09:02 ق.ظ

 

() نظر